سرما خوردگی یسناااااااااااااااااا
سلام عزیز دل مامان
هر چی دوست ندارم از مریض شدنت و بی حالیهای تو بنویسم اما اینقدر پشت هم مریض میشی که دیگه
نمیدونم چیکار کنم
عصر شنبه با خاله عاطی رفتیم خونه خاله میترا اینا و بابای و بابا جون اینا هم بعد ما اومدن اونجا.
و بعد اونها هم خاله ژیلا اینا اومدن و تو حسابی بهت خوش گذشت و کلی بازی کردی
اونشب خونه خاله میترا اینا یه کوچولو سرد بود چون کولر روشن بود ، فضای خونه سرد شده بود.و تو خوشمل خانوم هم از بس بدو بدو میکردی احتمالا بدنت عرق کرده بود و تو اون هوا سرما خوردییییییی![]()
البته شب وقتی اومدیم خونه طوریت نبود و فقط گفتی که خسته ای و هنوز اولای قصه بودیم که زود لالا کردی 
نصفه های شب بود که من اتفاقی دستم خورد بهت و حس کردم بیش از حد بدنت داغه.![]()
بقیه در ادامه مطلب.......
از جام بلند شدم و دستمو گذاشتم روی پیشونیت و دیدم که وایییییییییییییییییییییی داری تو تب بالایی میسوزییییییییییی
تمام بدنت مثل آتیش داغ داغ بودددددد.نگران شدم و بابایی را بیدار کردم و گفتم که اینجوری شدی
بابایی هم گفت که تا فردا صبح تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که تبت را با استامینوفن بیاریم پایین و فردا ببریمت دکتر.![]()
اینقدر حالت بد بود که هرچی صدات میزدم نای بلند شدن نداشتی
به سختی بهت قطره استامینوفن دادم و از شدت تب باز از حال رفتی
صبح زود زنگ زدم به مامان جونی و گفتم که اینجوری شدی و مامان جونی و بابایی گفتن که ببرمت پیش دکتر خودت دکتر رئیس زاده
کلی غمگین شدم.آخه از دکترت میترسم
دکتر خیلی خوبی هستش
و تشخیصاشون واقعا عالیه .اما بد اخلاقه و تو هم که از دکتر رفتن میترسی و تا میری تو مطب دادو بیدادت میره هوا و گریه میکنی.اونم عصبانی میشه و سر من در میاره و منو دعوا میکنه
مامان جونی بیرون بود و گفت من بیام مطب و مامان جونی هم خودشو میرسونه اونجا.تو هم همش از پا درد
ناله میکردی و میگفتی پاهام آخ شدن.منم تورو آماده کردم و رفتم پایین و به باباجونی گفتم که مریضی و اون
بنده خدا مارو سریع رسوند پیش دکتر.مامان جونی قبل ما اونجا بود و سریع کارای پذیرش را انجام دادو رفتیم
داخل پیش دکتر![]()
واییییییییی تا چشمت افتاد به دکتر زدی زیر گریه و داد میزدی که بریممممممممم

به سختی دکتر معاینه ات کرد و گفت که گلوت عفونت داره و باید تا 10 روز آموکسی سیلین بخوری .
خداروشکر دکتر حالش خوب بود و عصبانی نشد از داد زدنات
بعد دکتر هم باباجونی مارو رسوند خونه مامان جونی اینا و تو بعد خوردن داروهات و سوپی که مامان جونی واست درست کرده بود همونطور که داشتی بره ناقلا میدیدی خوابت برد
اونروز تا شب فقط نیم ساعت بیدار بودی و به خاطر تب بیش از حدت همش تو بغل من از حال میرفتی و حالت خیلی بد بود.
شب هم باز تو تب سوختی و من هر 6 ساعت استامینوفن میدادم و 8 ساعته هم آموکسی .
خداروشکر روز بعدش تبت کمتر شد و فقط بی حال بودی و زیاد شیطونی نمیکردی
دلم واسه اذیت کردنات یه ذره شده بود
از عصر اون روز همونطور که دکتر گفته بود تبت کامل قطع شد و حالت بهتر شد و باز شیطون شدی اما نه زیاد
خدارو هزار مرتبه شکر کم کم داری بهتر میشی و سرماخوردگیت رو به بهوده![]()
دیروز هم بردمت حموم و دوش گرفتی و سرحال تر شدی نفسم
راستی دیشب یه پشه توی خونه بود و هرچی سعی کردم تا پیداش کنم و به حسابش برسم نشد و آخرش تو رو نیش زد .اونم کجاااااااااااااااااا روووووو پشت پلک چشم چپ تورو نیش زد بی معرفت
چشمت بدجور ورم کرده آخه حساسیت داری
اگه دستم بهش برسه میدونم باهاش چیکار کنم![]()
امیدوارم زود زود خوب شی عشق من و همیشه سالم و سلامت باشیییییییییییییییی.


سرما خوردگی یسناااااااااااااااااا 

